روزهایی که روز می شود
شبهایی که شب می شود
رودخانه هایی که در حرکتند
پرندگانی که من می شوم
درختانی که می شمرم
باران که می بارد...
باغچه که خلوت است
گلهایی که سبز می شوند
کشتی که پهلو می گیرد
کشتی که ستاره می شود سو سو می کند
موهایی که سفید می شود
فرشهایی که قدم های تو را ندارند
شهری که تو در آن نفس نمی کشی
ماشینی که تو نمی رانی
شادی هایی که نمی بینی
مرور می کنم تو را در تمام لحظه هایی که بی تو گذشت و می گذرد پدر ؛ پدر عزیزترینم.
چرا اصرار دارم که تو تناسخ پیدا کنی؟ که جاودانه شوی، که هنوز باور نکنم نیستی. که فکر کنم کناری تماشایمان می کنی!
حیف بودی برای نبودن، نیستِ نیست شدن!
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!
به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !
بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد.
بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود.
روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
روز مادر مبارک
نشستم پشت میزم چشم دوختم به مانیتور و اخم کردم! از همون اخم های من! که همه فکر می کردن عصبانیم اما نبودم و هی توضیح دادم مدلمه هیشکی نفهمید! رفتم چسب اخم خریدم و با خودم تمرین کردم، از توی ناخودآگاهم آوردمش به خودآگاه و دیگه اخم نکردم! اما امروز اخم کرده ام از اون اخم ها؛ این واقعنیه! یکی که همیشه می گفت اخم نکن دختر! اومد تو اتاقم گفت خبر جنایی می خونی؟ گفتم ننع!
فکر کردم پاشم برم تو راهرو شرکت و داد بزنم لعنتیا، مریضا چه لذت می برید از این که آدم ها رو تحقیر کنید؟ توی این سیستم لعنتی احمدی نژادی هر کی هم که این کار رو بلد نبود یاد گرفت که با تحقیر و توهین توی دراز مدت شخصیت آدم رو خورد کنه له کنه، یا باید مثل خودشون بی شخصیت باشی یا اینقدر پر رو باشی که مثل گاو وایسی تو روشون. کارم به همکارای قبلیم افتاده بود، ینی کار اونا به من افتاده بود. کاری که وظیفه ام نبود رو براشون از روی محبت بدون اینکه بدونن انجام دادم. ینی اگه انجام نمیدادم هم اینقدری لطف کرده بودم که کارشون راه بیافته اما منه خاک بر سره مهربون یه عالمه جون اضافی کندم براشون، بعد خوب طلبکاره! واقعا اینقد دلم بهم خورد که می تونستم تو روش بالا بیارم. همشون عوضین! خدایا چرا اینا اینجورین؟ وقتی از این اتفاقا می افته اینقدر حالم بد می شه! اینقد فکر های مختلف میاد تو ذهنم، که همه رو دارن مریض می کنن، که عدالت، انصاف، صداقت، انسانت انسانیت... خدا، خدا،خدا چی می شه پس؟ مگه بهش اعتقاد ندارن؟ این واقعاً یه علامت سوال بزرگ تو ذهنم می شه ها؟ بعد حالت تهوعم بیشتر میشه! بعد یاد همه آدمها همه جوونا، یاد بچه هامون که بعدا به دنیا میان می افتم. بعد فکر می کنم اگه مشکل فلسفیم هم با بچه دار شدن حل بشه هیچ وقت اینجا بچه دار نمی شم!
به این نتیجه رسیدیم که خواجه حافظ شیرازی کم کاری کرده! بله، بله آقا کم کاری! قبل از این که شیراز رو توی اردیبهشت ببینیم و توی اون هوایی که مرده رو زنده می کنه این رو نمی دونستم اما حالا به این نتیجه رسیدیم که توی اون باغهای رویایی با اون عطر بهار نارنج که به خودی خود مست کننده است و با وجود شراب شیراز و ماه رویان همچین شق القمری هم نکرده این خواجوی شیرازی.
شیراز، شهر باغهای رویایی و سروهای ناز، شهر عطر بهار نارنج و شاهان و شاعران، شهر راز. شیراز اریبهشت حتما قطعه ای از بهشت بود، تکه ای از رویا، عالی تر از همه تصوراتم. در باغهای رویایش مست و مدهوش عطر بهار نارنج و رنگ گلهای اطلسی و بنفشه و محمدی که می شدی سلانه سلانه قدم می زدی تا عمارت زیبایی از بین درختان خود نمایی می کرد به خود که می آمدی می فهمیدی چند دقیقه گذشته و تو هنوز نمی توانی چشم برداری از این شاهکار باشکوه. مردم شیراز حق دارند اگر همه شاعر باشند. بماند که این مردم عزیز و خون گرم چه مهمانوازی ها که نکردند.
مردم شیراز حق دارند که همه شل و وارفته اند، حق دارند اگر حاااااال ندارن،حق دارن ماست تو دهنشون مایه بزنه! تو خیابون که راه می رفتیم دوچرخه سواره اصلا به خودش زحمت نمی داد فرمونش رو بچرخونه!! شیراز رو خیلی سرصبر و فرصت دیدیم، یه سفر طولانی، مردم خیلی خون گرم بودند شرمنده می شدیم. کسی اگه عاشق هم نباشه با دیدن اون باغها و مقبره حافظ و سعدی و تخت جمشید حتما عاشق می شه!
توی هواپیما یه دختر شیرازی کنارم نشسته بود؛ اینقدر ناله کرد و از این شهر و آدماش بد گفت و زق زد در گوشم که گفتم ای وای چه حالی گرفته شه ازمون، چه کلاه هایی که بره به سرمون، اما وقتی رفتیم توی شهر و با آدما برخورد کردیم، سوار تاکسی شدیم، بازار رفتیم و ... دیدیم اینا، شیرازی و غیره براشون فرقی نداره ینی سر غیره شیرازی ها نمی خوان کلاه بزارن! شهر به نسبت شهر های بزرگ ایران خیلی پیشرفت نکرده بود، با بعضی از جوونا که حرف زدیم می گفتن نماینده هامون عرضه ندارن. کلا مردم بی حالین، خیلی ساختمونای بلند نبود، البته این باعث می شد که آدم احساس بهتری نسبت به آثار تاریخی داشته باشه. این که توی نمای شهر وقتی داری ارگ کریمخان رو یا عمارت کلاه فرنگی رو یا ... تماشا می کنی هیچی دیگه جز آسمون نبینی حس خوبی داره. یه روز کامل رو رفتیم تخت جمشید و جون کندنیمون رو کندیم! قبل رفتن به شیراز که داشتیم برنامه ریزی می کردیم دیدم احسان داره می گه شاید مجبور شیم ۲ روز بریم تخت جمشید و متعلقاتش! روزی که رفتیم گفتم تا هر وقت که شد وایسیم که مجبور نشیم دوباره بیایم! راه که راه نیست آخه، حالا تا تخت جمشید که خوبه، پاسارگاد جون کندنی بود! اما عکسها گرفتیم زیبا و دیدنی، نزدیک به ۵۰۰ تا فقط تخت جمشید. همش یه بهونه گیر می آوردم که با مردم حرف بزنم، دلم قنج می رفت واسه لهجشون. روستای مادر سلیمون که اورجیناله اورجینال بود لهجه ها، خجالت می کشیدن طفلیا اما من به حرف آوردمشون؛ کلی باهاشون راجع به این که توی این دشت ها باید کلی گنج باشه حرف زدیم، می گفتن اجازه نداریم تو خونه ها مون چاه بکنیم یا ۲- ۳ طبقه بسازیم! می خواستن ببرنمون خونشون!
سعدی و حافظ رو دو بار، دوبار رفتیم؛ به میمنت حضورمون جناب ا.ن هم اونجا بود. روز سعدی که رفتیم سعدیه آقا اونجا تشریف داشتن، هی به ما گفتن نرید راتون نمی دنا ما گوش ندادیم. پیاده کلی راه گز کردیم، موقع رای گرفتن ما و اون همه آدم بد بخت پشت در مهم بودیم اما حالا برا یه عده خاص آقا افاضات می کنن. فحش نثار کردیم و برگشتیم.
روز آخر که دلمون نمی اومد برگردیم! برم نگشتیم خوب؛ هی فکر کردیم چه کار کنیم، حالا تا آخر تعطیلات هم خیلی مونده که! احسان گفت بریم بوشهر؟ هه گفتم بدو بریم! بلیطمون رو کنسل کردیم رفتیم بوشهر! آی خوش گذشت، وای ینی اینا حرف میزدن من دیگه داشتم غش می کردم واسه لهجشون! آخه این جنوبیا چقدر خوبن؟ چقدر؟! جاده های توی راهش عالی بود عالی! دشت ارژن باور نکردنی بود! اگه با ماشین خودمون بودیم شاید یه هفته تو راه می موندیم! از بس که عکس گرفتنی بود. بوشهر اما فکر می کنم با قبل از انقلابش یا بعد جنگش تغییری نکرده بود، سر وتهش دوتا خیابون بود، خونه ها؟ داغون ینی! بازارش روی هم ۵۰ تا مغازه نبود. مراکز دیدنیش هم که ۲ تعطیل می شد، فقط یکی دو جا رو دیدیم. خوشحال بودم که مراسم مذهبیشون می بینم اونم محلی از اعراب نداشت ظاهراً. اونجا هم با خیلی ها حرف زدیم معاشرت کردیم، و کیف کردیم. بعضی ها رو دلم می خواست باهاشون گرم دست بدم و ازشون تشکر کنم به خاطر اینکه اینقد ماه بودن، خوب بودن، قشنگ حرف می زدن، اینقد که می دونستن باید راجع به چی با یه غریبه حرف بزنن!
فکر کنم ۱۰ بار عکس ها رو نگاه کردیم.
بعدا نوشتم: دریای بوشهر مثل همه دریاهای واقعنی، واقعی و فوق العاده بود. قایق سواری کردیم دم غروب با چنتا دختر بوشهری! به آقاهه می گفتن عامو، عاموهه بردمون تا ته دریا! تا اسکله ترخیص کالا ها ینی تا توی توش رفتیما! عامو از گشت دریایی اجازه گرفتو بردمون توی اسکله، داشتن بار از کشتی خارج می کردن. خلاصه با تمام وسائل حمل و نقل سفر کردیم این بار.
نمی دونم قبلنا که مسافرت می رفتیم بدون اینترنت و گوگل ارث و نقشه چه کار می کردیم؟ لابد همه جاهای خوب رو نمی دیدیم! یا اینقدر وقت داشتیم که با آزمون و خطا بالاخره همه جا رو پیدا می کردیم! آخه می دونید که آقایون اگه یه دقه ماشین رو نگه دارن از یه نفر که راه رو بلده یا می دونه اون جا که ما می خوایم بریم کجاست یه سوال بپرسن احتمال حتم به یقین یه چیزی ازشون کم می شه! این بدون استثنا راجع به همشون صدق می کنه حتی بابایی من! جرأت داشتی بهش می گفتی یه دقه صب کن بپرسیم خوب!! انگار بهش فحش بد داده باشی!! حالا وقتی که می خوام برم یه جای جدید که قبلا نرفتم یا اگه رفتم اینقد کوچیک بودم که خیابون ها و کوچه ها و جاهای دیدنیش رو یادم نمیاد، با تمام موتور های جستجو همه جا رو می بینم انگار که از قبل اونجا بودم و تو کوچه خیابون هاش قدم زدم، تمام راههای ارتباطی رو بلدم، می دونم از هتلی که هستیم چه جوری باید برسیم به جاهایی که می خوایم ببینیم. اگه اونجا رو خیلی دوست داشته باشم و همیشه تو خیالم دلم خواسته باشه که یه بازه زمانی از زندگیم رو توی اون شهر گذرونده باشم، دوست ندارم مثل غریبه ها باشم که تا به حال اونجا رو ندیده؛ دلم می خواد تو کوچه هاش که قدم می زنم فکر کنم مثلا بچگیم رو یا دوران دانشجوییم رو اینجا که آدماش مهربون و خون گرمن یا اینجا که تابستوناش طاقتم طاق می شد و مردمش مقاومن، یا اینجا که زمستوناش سخته و یه زمانی بچه هاشون رو تو کوچه پس کوچه هاش گردن زدن یا ... گذروندم. خلاصه نمی خوام یه جا که میرم غریبه باشم بهتره که مثلا برا تجدید خاطره اونجا رفته باشم. حالا که داریم میریم شیراز همه جاهایی که باید ببینیم، راههای ارتباطی، و مهمتر از همه تمام اطلاعات تخت جمشید رو در آوردم، یه مجموعه ای هست به نام شکوه تخت جمشید که بازسازیش کردن اون رو هم گرفتیم دیدیم خوب بود اما اون اطلاعاتی رو که می خواستیم بهمون نداد اما برای اینکه بتونی تصور کنی اینجا که واسادی چی بوده؟ خوب بود.
شما هیچ وقت ناخن کاشته اید؟ می دانید چه حسی دارد؟ ناخن مصنوعی چی؟ هیچ وقت مژه کاشته اید؟ می دانید چه حسی دارد؟ من همیشه دوست دارم به ناخنهای کاشته شده و طراحی شده نگاه کنم، یه جوری که طرف متوجه نشه، وقتی که داره با دستاش یه کاری انجام می ده، مثلا وقتی داره تایپ می کنه، یا وقتی یه ورق می دم دستش، داره سبزیجات خرد می کنه، لیوان چای گرفته دستش، با موبایل حرف میزنه، کتلت درست می کنه و.... اینقد که دوست داشتم اون کار کنه و من محو دست و ناخنا می شدم. اینجوری نمی شد خودم رفتم کاشتم حالا که چند ماهه ازش گذشته بعضی وقتا دلم می خواد می شد خودم این کارها رو انجام بدم و خودمم دستام رو ببینم!!! نمیشه! ولی وقتی یه نفر بام کار داره یا می بینم یه لحظه محو شده می زارم خوب نگاه کنه! شاید دلش می خواد خوب!
امروز تولدمه؛ خوب هرکسی یه روزی به دنیا اومده که شاید خیلی هم مهم نباشه، بالاخره به دنیا می اومد یه کم زود تر یا دیرتر... شاید هم خیلی مهم نبود به دنیا اومدن، فک کن اگه من به دنیا نمی اومد آخرش مادر پدرم یه کاری می کردن دیگه آخرش این بود که اجاقشون کور بوده می رفتن از یه جا یه بچه می آوردن ، شایدم از این آدمای دگم می شدن که می گفتن «نه ما فقط باید بچه خودمونو بزرگ کنیم و ما چه می دونیم این از چه تخم ترکه ای بوده...» باید اعتراف کنم که توی سن 6-7 سالگی توهم این رو داشتم که سر راهی بودم و یه روز مامان بابام ، یا شاید داییم میاد بهم می گه بیا بشین می خوام یه واقعیت رو بهت بگم و همیشه این برام مهم بود که از کجا آوردنم ینی؟ و هر بار که بهش فک می کردم یه داستان جدید برا خودم تعریف می کردم... هه. به هرحال تاریخ تولدم برام مهمه ینی این عدد 24 ها نمی دونم چرا یه حس خوبی بش دارم بعدم که تو فروردین نزول اجلال کردم رو دوست تر دارم.
من توی یه خانواده هفتا پسر کاکل زری یه دختر ریزه میزه به دنیا اومدم؛ ینی به جز مامانم همه پسر بودن کلی دایی و عمو دارم و هیچ خاله ای ندارم که تا مدتها این یکی از بزرگترین و عمیق ترین زخمها و تراژدیهای زندگیم بود و از این بابت خودم رو خیلی بد بخت می دونستم . بعد از اونجایی که من کلا نوه اول هر دو خانواده بودم بابابزرگم (بابای بابام) که احتمالا ترجیح می داده که منم پسر باشم که نسلش منقرض نشه هی می گفت بچه ام بادومه تو مغز بادومی مغز بادوم هم که خوشمزه تر از بادومه ینی من تورو بیشتر از بچه ام دوست دارم ... هه هه هه ، منم هی فک می کردم آخه باکتری، بادوم به خودی خودش که هیچی نیست خوب مغزشو می خورن دیگه پوستشو حتی با اون پوست سبزه هم جمع کنی هیچی هم به حساب نمی آد که... البته اگه به پسر نشدن من نمی تونستن افتخار کنن و پز بدن من یه مزیت دیگه داشتم که کلی باش زندگی می کردن و اونم چشمهای سبز و موهای طلاییم بود که توی اون خانواده پشم و پیل، سبزه، خوب؛ نوبر بودم وهی لباس های خوشگل تنم می کردن و انگار که می خوان بفروشنم می بردن به این و اون نشونم می دادن... الان من بعد این همه دیگه خود بچگیم رو یادم رفت، هیچ عکس در دست رسی ندارم از اون موقع، نه که عکس نداشته باشم ها آلبوها عکس دارم اما این هم یکی از خورده غصه های زندگیمه
حالم از آدم های مریض عوضی بهم می خوره!!!
عالمه
عزیزترین خواهرم
راست می گفتی !
غم تو آنچنان بزرگ و عظیم است که راستی هیچ شانه ای توان تحملش را ندارد
غمت انتها ندارد تا مرگ آدمی!
راست گفتی !
خدایی این دور و برها نیست اگر هم باشد سالهاست که دائم الخمر و معتاد است.
خدایی نیست وگرنه چه کسی از تو و من فرشته تر؟
چه غمی از غم تو بزرگتر؟ حتی از غم من!
خدا مرده است!
تو فقط باش؛ فقط خودت باش!
تو فقط هراسی نداشته باش؛
به جنگ دنیا می رویم ما
هر چند که ذره های کوچکی هستیم
اما با همان 1% اختیارمان دنیا را عوض می کنیم
تو فقط خود خودت باش
باید از این دنیای لعنتی، حرامزاده طلبکار باشیم.
روزی که نترسیدیم دیگر هیچ رازی جز عشق در چشمانمان نخواهد بود.
خواهرم
هم دردم
همزادم
این زیبا ترین تبریکی بود که به عمرم دریافت کرده بودم
من یک دانه کوچک پر رو هستم که تا، تو آرام نشوی دست بر نمی دارد
من تو را می رویانم