دیروز حالم چندان خوب نبود زودتر رفتم خونه، فکر نمی کردم بتونم فیلم ببینم اما حالم بهتر شد زندگی دوگانه ورونیک رو دیدیم. به کارگردانی کیشلفسکی و بازی بسیار زیباو ظریف ایرن جاکب همان بازیگر فیلم قرمز.
نمی دونم چرا فیلم های اروپایی رو بیشتر دوست دارم اینقدر که می خوام برم تو فیلم توی لهستان اون موقع فرانسه. نمی دونم تاثیر چیه؟ تاثیر موزیک هایی که احسان میزنه؟ دیدن ارمنستان که الانش شبیه اون موقع لهستان و فرانسه بود؟ یا واقعا دلیل دیگه ای داره؟ با اینکه آخر فیلم هایی که تو اروپاساخته شده یه حالی می شی که نمی دونی چیه؟ می خوای باز فیلم ادامه داشته باشه تموم نشه بازم روایت کنه. در مقایسه با فیلم های پر رنگ و لعاب هالیوودی که آخرش به هرحال قانع شدی.
ورونیکا رو دیدیم در تکمیل سه گانه فیلمی با حال و هوای اوایل دهه نود که هنوز در اروپا شاهد تغییرات و اعتراض مردم هستیم. فیلم نامه فوق العاده عالی، بهره گیری از رنگ و نور و موسیقی به عنوان یکی از شخصیتها، فیلم را منحصر به فرد می کند. باید اضافه کنم این فیلم هم مشترکات زیادی با سه گانه دارد. موسیقیی که در آبی از نی ولگرد روبروی کافه می شنویم موسیقی اصلی فیلم است . و پیرزنی که در سه گانه می دیدیم در این فیلم هم هست. اینها از دید کارگردان نماد چیزهای مختلفیه. که باید راجع بهش بخونم.
داستان، داستان دو دختر است که همزمان یکی در فرانسه و دیگری در لهستان متولد می شوند، ورونیکای لهستان دختری خواننده که باپدرش زندگی می کند از بیماری قلبی رنج می برد و در جریان یک اجرا می میرد. و ورونیک فرانسه معلم موسیقی است که بعد از مردن ورونیک حس عجیبی دارد...
دیشب خونه که رسیدم داشتم مثه یه تخته سنگ می افتادم از خستگی؛ استخر بودم . انقدر خوب و آرامبخشه اینقدر کیف می ده که خدا می دونه. شنا های جدید یاد گرفتم، انگار آدم بزرگتر که میشه کارهایی که قبلا فکر میکرد سخته براش آسون میشه. احسان هم دیروز رو ماموریت بود. من که رسیدم اون چند ساعت بود که رسیده بود.
دیشب نوبت اون بود فیلم انتخاب کنه. بین جایی برای پیرمردها نیست و پرتقال کوکی؛ دومی رو انتخاب کردم. پرتقال کوکی به کارگردانی استنلی کوبریک. در نوع خودش شاهکار بوده اما از اول بگم که خیلی خوشم نیومد. این فیلم چند سال در انگلیس و امریکا ممنوع بوده. یه فیلم نمادین و فانتزی . به هرحال فیلم راجع به یه پسر در آستانه جوانی به نام الکس است که رهبر گروهی جوان شرور است که شبها به جنایت و خشونت می پردازند و از این کار لذت میبرند( دیونه اند دیگه) در این میان شبی به علت ارتکاب قتل دستگیر شده و به زندان میرود و تحت درمان جدیدی قرار می گیرد، آنها می خواهند به روشی خاص افراد را شستشوی مغزی دهند که خود به خود از خشونت و س ک س بیزار شوند پرتقال کوکی شوند. بعد از دوهفته الکس را در میان جمع امتحان می کنند آزمایش جواب می دهد اما کشیش زندان که در جمع حاضر است می گوید که خوبی باید از درون رخ دهد. آزاد که می شود کسی منتظرش نیست و او بازیچه سیاست های دولت می شود...
درباره کوبریک اگر بخوانید متوجه می شوید که او اعتقاد دارد انسان در همین زندگی زمینی به کمال می رسد و سعی می کند این موضوع را در فیلم هایش هم به بحث بکشد. اما نمی دونم من متوجه چگونگیش نمی شم یا اشکال از جای دیگس... چه چجوری به کمال برسه؟ با زور؟ با سیستم پاداش و تنبیه؟ یا با دادن تغییرات کلی بر روح وروان آدمیزاد؟ نمی دونم اینجوری می شه واقعا؟ می شه که همه نوع بشر رو لااقل در یک محدوده زمانی مثلا ۵۰ سال تحت این درمان ها قرارداد که نسل های بعدی اصلاح بشن. نمی دونم واقعاً...
آبی سفید قرمز ( سه گانه کیشلفسکی) فیلمهایی که من مطمئنا نمی توانم حق مطلب را نسبت به آنها ادا کنم. سه گانه را بعد از تعریفها وبحث های زیاد با احسان و حمید چه درباره خود فیلم چه موسیقیش دیدم. و بعد از تماشایش متوجه شدم که واقعا موسیقی فیلم به اندازه خودش تاثیر گذار و جذاب است. احسان قبل از دیدن فیلمها موسیقی آبی را به عنوان یک شاهکار برایم می نواخت.
سه گانه با محوریت تاثیر سرنوشت بر زندگی انسانها است. اما نمی توان تاثیر مطلق سرنوشت را دخیل دانست. در آبی با تصادفی که پیش می آید نشان می دهد که اختیار ، داشتن هدف و زندگی در بالاترین طبقات هرم مازلو و رسیدن به آن نمی تواند هیچ تاثیری بر سرنوشت داشته باشد (چه می توان گفت)زن در تصادفی ناگهانی شوهر و فرزند را از دست می دهد و به طرز درد آوری تنها می ماند و خود را از همه دنیا و لذتهایش محروم می کند.
اما همین موضوع در فیلم سفید کاملا برعکس است، مرد که بعد از سرخوردگیهای فراوان عشق و کار و زندگیش را ازدست رفته میابد و سرگردان در کشور است که حتی زبانش را هم بلد نیست زندگی روی دیگرش را نشان می دهد و در یک اتفاق اطلاعاتی بدست می آورد که اوضاعش از این رو به آن رو می شود. این بار مرد اختیار کامل دارد و با اختیارش زن را دچار سرنوشت می کند.
در قرمز عواملی از دو فیلم قبلی به هم گره می خورند و سرگذشت هایی با هم پیش می روند و به هم می رسند، تا این فیلم را عمیق ترین فیلم سه گانه بدانند. زنی که یک مدل سوئیسی است و بر اثر اتفاق با قاضی بازنشسته آشنا می شود که با دستگاههای قدیمش جریان زندگی همسایگانش استراق سمع می کند، و دختر نمی داند کارش در برابر کار او چه کند. به تدریج با وکیل جوانی آشنا می شود که خودش مشترکاتش را با او نمیداند. و سرنوشت نشانه هایی دارد که آنها نمی بینند.
بعد از دیدن فیلمها به این فکر کردم که اصلا باید دهانمان را ببندیم و راجع به اختیار داشتن یا نداشتن و سرنوشت حرف نزنیم....
علاوه بر اینها موقع تماشای فیلم باید به نکات ریزی توجه که کارگردان در گوشه کنار صحنه ها به مانشان می دهد، مثلا پیرزنی که در سفید و قرمز سعی دارد زباله ای به سطل زباله بیاندازد که نمی تواند یا صحنه های دادگاه که در قرمز و سفید مشترک است. اینها دقت می خواهد و هرکدام نماد خواصی است احتمالا بیشتر از این هم هست.
و باز هم موسیقی فیلم که من و همسرم را یاد خاطرات استثنائیمان در سفر ارمنستان در دوران نامزدی می انداخت. البته آهنگی که از یک نابغه موسیقی بود با شاهکارهایی که در ارمنستان شنیدیم باید هم وجه اشتراک داشته باشد و این یادآوری بی دلیل هم نبود.
فیلمی از وودی آلن؛ از فیلمهایی که موقع تماشایش احساس خوبی داری. هرچند که هر چه فیلم می بینیم نمی شود یک خیانتی چیزی نداشته باشد.
به هرحال فیلم راجع به دو دختر مرفه از امریکا است که برای گذراندن تعطیلات تابستان به بارسلون می روند و درآنجا با نقاش اسپانیایی آشنا می شوند؛ ویکی دختری که حریمها را حفظ می کند؛ کریستینا اما پر شور و شر و هیجانی است و..... فضاهای گرمی که برایم مطلوب است به خصوص اسپانیا... بازیها به نظر خوب و روان است مخصوصا کروز که شخصا از بازیش در این فیلم لذت می برم. فیلم یک مثلث عشقی است، هرچند که زوج اصلی فیلم عاشق و معشوند و بهترین انتخاب هم بوده اند اما ظاهرا چیزی در رابطه شان کم است، موقعیتها بسیار جذاب کنار هم چیده شده اند که وقتی منطق را به کار می اندازی نمی دانی به اتفاقات فیلم حق بدهی یا نه؟ این کشمکش بین شخصیت های فیلم هم جاری است. و در آخر با فیلمی روبرو هستی که خنثی به پایان می رسد.
چیزی که این روزها موقع دیدن فیلمها نظرم را به خود جلب می کند؛ و در فیلم وودی آلن پر رنگ تر بود؛ بنا ها، مکانها و جاهای دیدنی است که فیلم ها در آن روایت می شود و یادآوری می کند که بلندشید برید دنیا رو بگردید بابا!...
باران شدیدی می بارد، مرضیه را رساندم، از استخر آمده ایم. همسرم کار ها را سر و سامان داده، چای دم است، گیتار می زند که می رسم، خیس از باران، خانه گرم است. همیشه خانه گرم و روشن و خوش بو را دوست داشتم. هنوز میوه های کاج شب یلدا به شومینه آویزان است... میوه و چای و فیلم را به راه می کنیم و می نشینم به دیدن.
لانه خرگوش*
از همان اول یک آه بلند می کشم... آه که داغ فرزند هیچ التیام ندارد، همه رنج است. یاد مرضیه ام تمام مدت فیلم( تابستان گذشته برادر جوان از دست داده) چه می توان گفت که مرهمش باشد، مادر و خواهر چه کنند چه بگویند به بکا ( نیکول کیدمن) که به عزای کودک نشسته است؟
هرکس به روش خودش پاسخ این سوال را می دهد. اما بکا ناآرام است. دارد تلاش می کند که فراموش کند می خواهد طبیعی برخورد کند اما این طبیعی نیست باید سوگوار بود. دنیا لعنتی است. دیدگاهش برای طبیعی کردن ماجرا با همسرش فرق می کند. بکا از دید همسرش سخت شده البته که سخت شده . و من عکس العمل خواهرش را اصلا نمی پسندم کلا این که فرهنگ غربی می خواهد تا این حد رک و بی رودربایستی باشد رنج دهنده است.
مادرش در جواب بکا که می پرسد کی تمام می شود می گوید تمام نمی شود دردت فقط آرام می گیرد و یادش همیشه با تو است. راست می گوید! زخمی است که هیچ وقت خوب خوب نمی شود، اما التیام می یابد. خب هم که بشود حتما جایش می ماند. اما خوب زمان می برد که همسرش می خواهد این زمان را کوتاه کند، با تولد فرزندی دیگر ، اما برای بکا زود است.
*لانه خرگوش؛ ساخته جان کامرون میچل بازی نیکول کیدمن و آرون اکهارت
در زندگانی جدیدمان (هنوز برایم تازگی دارد) کلا آنتن هیچ نوع گیرنده ای نداریم، تلوزیون ایران که هیچ و چون در مجتمع زندگی می کنیم هفته ای یک بار ماهواره ها را جمع می کنند پس موکولش کردیم به خانه بعدیمان. اما از همان اول تقریبا روزی یک فیلم دیده ایم که این خیلی بر احوالات من تاثیر گذار بوده است. هر دو عادت کرده ایم و اگر نباشد به چه کنم چه کنم می افتیم و مثل خمار ها می دویم به پاساژهای اکباتان؛ متاسفانه فیلم فروش ها را هم جمع کردند. ( آقای مسئول فرهنگی تفریحی رفاهی هرچی مملکت، لعنتی ما چه کار کنیم حالا با این همه تفریحات سالم؛ مانده ایم کدام را انتخاب کنیم؟! ) شب یلدا در عملیات متحورانه شصت عدد از بهترین فیلم ها رو سفارش دادم و خودم و همسرم رو سورپرایز کردم. هووووووورررررا. در عیش مدامیم. شاید بخوام احساسم رو راجع به فیلم ها بنویسم.
یه حبه قند فیلم اجتماعیه ، فیلم خانواده است، به خاطره همین ما هم با خانواده رفیم دیدمش، نه دونفری ها، با کل خانواده از کوچیک تا بزرگ.جمع کردنشون سخت بود، حتی مامان خوبه مون رو هم کشان کشان بردیم. بنده خدا پا نداره که دیگه. به زور بردیم و نشوندیمش رو صندلی های تنگ و ترش پردیس ملت. یه ردیف رو پر کرده بودیم، با کلی سر و صدا بالاخره نشستیم. فیلم رو که تماشا می کردیم حس می کردم که هممون تکه ای از خاطراتمون رو توش می بینیم؛ مخصوصا یه کم بزرگترها مخصوصا مامان و برادرهاش. از برق چشمهاشون معلوم بود که خودشونو دیدن. من به لیلی می گفتم بابات که اومد همه کوچمون رو اینجوری چراغونی کردیم. کلا فیلم پر خاطره بود پر از بچگی ها پر از تابستون خونه پدربزرگ، و آخر فیلم هم مثل اینکه اونجا که مامان اینا نشسته بودن روضه خونده بودن؛ که با چشم گریون اومدن بیرون. براشون توضیح دادم که بابا فیلم بود به خدا. خلاصه که این فیلم؛ فیلم خاطره ها بود.
هر سال در سالگرد تولد دوباره ات حالم دگرگون است, هر شب, هر شب بغض دارم, شکسته ام, تکه تکه ام, مثل همین بشقابی که ترک داشت و در دستم شکست, همان که زخم شد و بخیه خورد و جایش سالها باقی می ماند, به هر حال آدم باید در برخورد با یک ظرف ترک خورده حواسش باشد که نشکند, بدتر نشود, اما آخر نمی شود. می شکند و تکه تکه می شود هرچقدر هم که تکه ها را جمع کنی و با مهارت چسب بزنی فایده که ندارد هیچ , دست بخیه خورده هم که مثل اولش نمی شود. هر سال نزدیک به سالگرد شکستن دلمان که می شود حالم بداست, به نظرم آدم همیشه سالگرد چیزی هایی حالش بد است که زخم ناشی از شکستگی اش را ترمیم نکرده یا اصلا ترمیم نمی شود. یعنی شبیه هیچ دوره ای نیست مثل یک تزریق درد دار یا گذراندن امتحانات یا شکستن دست که بعد از مدتی بگوید آه این هم گذشت! آدم دوست دارد بعضی چیزها اصلا اتفاق نیفتد. یعنی که اصلا مریض نمی شدی, ما در شهریور ماه چیزی گم کرده ایم انگار, سرگردانیم, هر چقدر هم دور شده باشیم و تجربه ای جدید به دست آورده باشیم اما به دنبال آن لحظه های شهریور چند سال پیش می مانیم.
زندگی جدید و تجربه هاش غافلگیرم می کنه دائم؛ یه اتفاقایی که فکرشم نمی کنی، خوبه ؛ سختی هاش جالبه، اگه درد داشته باشه یه جوره آرومه ، مهربونیه که تموم که می شه دوستش داری؛ انگار رفته باشی کوه تنت درد بگیره؛ بعد کش بیای دردش کیف بده اون جوریه؛ خب خوش می گذره، مخصوصاً آخره هفته ها که اکثراً یه برنامه ریزی دقیق داریم، این یعنی تعطیلات. تو سفریم یا درو دشتی، باغی، دورهمی، تولد هم که ماشاءالله بالاخره هست و خوش می گذرد کلا با این انسانهای شاد سرمست، رها وسبک. کلا صاحب خونه با همسایه هاش مشکل پیدا می کنه بعد از رفتن ما!
ذوق می کنم با این آخره هفته های پنج شنبه بیکارم. هفته که به دوشنبه می رسه رسماً بهونه می گیریم....